درباره‌‌ی من معذرت نمي‌خواهم

روزگاري پسربچه‌اي بود به نام وايسا. او اسباب‌بازي‌هاي زيادي داشت. گوشه وكنار اتاق او، زير ميز، گنجه و حتي زير تخت‌خوابش پر از اسباب‌بازي بود. با اين همه يك روز صبح كه از خواب بيدار شد، دوپايش را توي يك كفش كرد و گفت:(( من اسب چوبي مب‌خواهم.)).....

آخرین محصولات مشاهده شده